نوشته های برچسب گذاری شده با ‘ شعر ’
دوباره لحظه ی غروب که میرسد شمع دل تاریکم انگار روشن میشود خاموشم، سردم و رنجورم، بلی! اما به شوق لحظه ی دیدارت قیام میکنم سنگینی این دل سیاه بی انتهاست بغض این لحظه ی شیرین اما آشناست تو مقصد آخرین این دل غمدیده ای خود را نثار لحظه ی دیدار میکنم یه مدتی نمیتونم [ ادامه ی نوشته ]
بگو از قصه ی عشقت بگو از درد پنهانت بگو ای لحظه ی غمگین بگو از قلب سنگینت بگو اینجا مجالی نیست دل بی رنگ و پاکی نیست بگو اینجا افق دور است نگاه آشنایی نیست بگو، دردم دو چندان کن بهارم را زمستان کن سکوت خالی ام بشکن بگو، اینجا صدایی نیست ببین گرمای [ ادامه ی نوشته ]