نوشته های برچسب گذاری شده با ‘ تنهایی ’

مثل امروز…

  • ۲ مهر ۱۳۸۹
  • نوشته شده در شخصي

این چند روزه خیلی عجیب غریب شدم، حالا نه اینکه قبلا نرمال بودم ولی امروز عصر دیگه واقعا نگران خودم شدم. داریم میریم شهرستان محل کار پدرم که کلاسای دانشگاه ما هم اونجا برگزار میشه (!)، اونا عصری رفتن منم موندم تا فردا برم اینجا کارای ثبت نام رو انجام بدم و برم. وقتی تنها [ ادامه ی نوشته ]

برای تو که ناشناس اما آشنایی

  • ۲۰ آذر ۱۳۸۸
  • نوشته شده در شخصي

سلام. راستش حال و روزی که داشتم اصلا برای نوشتن مناسب نبود – بخاطر همین اینجا سوت و کور شده است… حال مادربزرگم الحمدلله خوب شده و کسالتش برطرف گشته، از همه ی آنهایی که دعا کردند از صمیم قلبم ممنونم. بقیه ی چیزها مثل همیشه است، تکراری و سرد، از آنچه خاطرم را دگرگون [ ادامه ی نوشته ]

دوست دارم دوچرخه ام را ببوسم!

  • ۱ شهریور ۱۳۸۸
  • نوشته شده در شخصي

دیروز هوا ابری بود، صدای رعد و برق باعث شد کنار پنجره بیام و چند لحظه بعد قطره های شفاف و پاک بارون شروع به باریدن کردن… رفتم توی حیاط، بوی خاک و باد خنکی که میومد یه لحظه خاطرات گذشته رو به یادم آوارد، چشمامو بستم و فقط ریختن بارون روی صورتم رو حس [ ادامه ی نوشته ]