هر چی که تو فکر میکنی

هر چی که تو فکر میکنی

روزی که نام اینجا رو “MyView” انتخاب کردم به اندازه ی امروز به مفهومی که میتونه پشت این عبارت باشه واقف نبودم. من امروز برای خودم آرزوهایی دارم، عقاید و تفکراتی دارم – دیدگاه هایی دارم که فقط و فقط مخصوص خود من هستن. هیچکس دیگه ای نمیتونه به زندگی طوری نگاه کنه که من، به عشق، به مردن، به رسیدن – هیچکس دیگه ای نمیتونه من باشه، من یعنی هر دقیقه ای که از حضورم در این دنیا گذشته، من یعنی آدمهایی که دیدم، کتابهایی که خوندم، حرفهایی که شنیدم و بلاخره تمام لحظه هایی که سپری کردم.


امروز خوب میتونم بفهمم که هیچکس غیر از من نباید صاحب اختیار هیچ کجای زندگی ام باشه. “دنیا” تماما، از ریشه توسط من شکل گرفته و همینه که هیچکس دیگه ای این فیلم رو مثل من نمیبینه و بخاطرش اشک نمیریزه یا از شنیدن چنین جمله ی “ساده” ای به وجد نمیاد یا اینکه برای رسیدن به چنین “آرمانـ”ـی ذره ای تلاش نمیکنه. تعجبی نداره که “عشق” من تا “عشق” تو فرق هایی داشته باشه قدر تمام آسمون و زمین، هیچ عجیب نیست که تو “زندگی” کنی و من هم “زندگی” اما هیچ شباهتی به هم نداشته باشم.


هیچکس دیگه ای لزوما نباید من رو دوست داشته باشه، هیچوقت محال نیست “خوب” برای کسی “بد” باشه پس باورش ممکنه که من “دوست” باشم اما برای تو “دشمن” یا وقتی که “غروب” چشمان کسی رو پر از اشک میکنه تو معنی “طلوع” رو تماما به تماشا بشینی. تلاش برای یکی شدن، برای باور شدن – برای مشترک شدن هیچوقت به جایی نرسید تا بفهمم “بودن” من تا “بودن” دیگری فاصله ای داره اندازه ی “نبودن”…


یکی از بزرگترین و سخت ترین مساله هایی که باید در مورد دیگران باور کرد اینه که اونها مثل تو نیستن، این که علائق تو برای دیگران معنایی ندارن، اونچه میشنوی، میبینی و بهش فکر میکنی و هر چی که باور داری یا برای رسیدن بهش رویاپردازی میکنی به کلی ایزوله، مستقل و دوراُفتاده از هر بینش و شخصیتی هست پس فقط به خودت و تجربیاتت اعتماد کن – ببین، بشنو و تفسیر کن – اما همه رو برای “خودت” نگه دار.


- چیزه یک: به نظرم علامت “!” باعث میشه جمله ات مذخرف به نظر برسه (کشف).
- چیزه دو: برای نوشتن این مطلب از خیلی ملاحظه ها گذشتم تا به قطعیت برسم.
- چیزه سه: نمیگم چون دیگه نیست.

کامل صفتی راه فنا میپیمود!

کامل صفتی راه فنا میپیمود!

سلام. دیرزمانی ست که هر روز و هر شب دهنم سرویس میشود و خود نیز در حیرتم که از چه چنین اوقات و لحظاتم به گند کشیده شده… روزی در غم فراق معشوقی فرو رفته و زانوی غم بغل میکنم که چطور گوشه ی چشمی به من مفلوک نمیکنند، روزی دیگر بغضم میگیرد که چرا جواب پیامکم را نداده اند! یکبار دیگر تالاپی میفتم وسط دریای معرفت و کمال پرستی، باز ساعتی که میگذرد خود را در نیمه شبی پاییزی جلوی رایانه به صورت جسدی منجمد می یابم. این روزها خیلی زیاد میخوابم، هنگام بیداری روز و شب را غلط تصور میکنم. شبها قبل از خواب و عصرها دم غروب دست کم ربع ساعت بصورت مدور قدم میزنم و در این حین نمیدانم چه غلطی انجام میدهم. قبل از خواب البته حتما ساعتی را در تلاش برای خاموشی میگذرانم و در این حین فعالیتهای مختلفی انجام میدهم. سر درس مکتب احساس میکنم کله ام پر از نیتروژن است و گاهی نیز (بخوانید همیشه) در ردیف اول به چرت زدن مشغولم، تعدادی از جلسات مکتب را نیز بر حسب عادت میپیچانم.

از اینا که بگذریم خداییش یکی از سرمایه های مملکت در حال پیمودن مسیر فنا میباشد! جلوی همه خوشحال و نرمال نشون میدم اما در پس این چهره ی شاد غمی بسسس عظیم حکمرانی میکند. به دلیل جنون رایانه ای (!) خانواده نگران وضعیت بنده شدند و اینجانب در یک اقدام شگرف حسن نیت خودمو با نصب برنامه ی Child Control به اثبات رسوندم. زین پس ما Limited هستیم اونم بدجور… راستش خودم بیشتر از هر کسی نگران شدم! وضعیت دانشکده و تحصیل هم اگر بپرسیید باید بگم افتضاحه. بعضی صبح ها که میخوام برم دانشکده احساس میکنم سوپر قهرمان ملی (یا یه همچین چیزی) هستم، احساس آدمای موفق و با برنامه میکنم! اما ظهر که برگردم خونه همه چیز مثل قبلشه… نمیشه پنهان کرد، به آدمایی که همه چیزشون برنامه داره و عین ساعت همه کار رو دقیق و درست انجام میدن حسودیم میشه، یجورایی ازشون متنفرم. آخه منم تا همین دو سه سال پیش از این دسته بودم – اما معتاد شدم رفت پی کارش. روزگار…

نمیدونم “قلمراد” رو یادتون هست؟ توی سریال باغ مظفر بود گمونم… وقتی یه چیزی نمیفهمید میگفت “هــا؟!”، چشماش گرد میشد، دهنشم باز میموند، من الان ۲۴ ساعت، ۷ روز هفته همون شکلیم! احساس میکنم نظام شلغمیسم (بعدا میگم چیه) به طور کامل داره توسط من اجرا میشه. در حیرتم از همه چیز! گفتنش سخته. میگن مال کلوخه (بلوغ… اینو محمد میگفت یاد گرفتم ازش) ولی گمون نکنم، داره به دیوونگی شبیه میشه! شایدم نگاه بیش از اندازه فیلسوفانه و این چیزا.

تا حالا شده با بو کردن چیزی برگردید به گذشته؟ یه ژل بعد از اصلاح دارم که مال زمانیه که کرج اردوی المپیاد بودیم، آخرای دی بود تا اول اردیبهشت. اون سال بارندگی بد نبود، روی لپ تاپ آلبوم “یاد چشمات” امین رستمی رو داشتم، همیشه ی خدا موقع بارون اونو میزاشتم، الان بو کردن این ژل اصلاح و گوش دادن به این آهنگ توی هوای سرد حیاط خودنمون دم غروب منو دقیقا میبره به اون شبا و روزا… باورم نمیشه یه بو بتونه اینطوری حس زمان خاصی رو یاد آدم بیاره! یه بارم یه نوع علف، از اینا که گلای زرد میکنن رو دیدم و از وسطشون رد شدم، نمیدونم چی شد ناخودآگاه رفتم به وقتی ۸ سالم بود توی اصفهان، کوشک… اونجا پر بود از این علفا. وای نمیدونم چطوری توصیف کنم، انگار اونجا بودم، همون تصویرها، همون لحظه ها. اما الان دیگه چیزی یادم نمیاد.


چی میتونم بگم دیگه؟
همه چیز اونقدر عجیب غریب شده…
گاهی خیال میکنم روی زمین نیستم، انگار دارم یه چیزای دیگه میبینم، یه صداهای دیگه میشنوم. اینا نشانه ی دیوونگیه؟ به نظر من خیلی ام بد نیست، اصلا شاید خوبه. قصه ولی خیلی طولانیه، برای تفسیر کردنش عجله نکن! همه ی دوستای قدیمی و جدید (جدیدا دوست پیدا کردم؟!)، دور و نزدیک… دلم براتون تنگ شده، آی لاو یو!
یا حق

همین چند خط روزگار

همین چند خط روزگار

گاهی دلم چقدر برای آرزو کردن تنگ می شود
برای بودن در همین چند خط روزگار
برای بی بهانه زندگی کردن
گاهی دلم برای بودن تنگ می شود
و امروز…
برای نبودن!

گاهی چقدر دلم تنگ می شود برای اینکه
در پستوی همین بغض های سر به فلک کشیده خدا صدای ما را بشنود
و خدا…
تو کجایی که بندگی، اینقدر بر من سخت می گذرد؟
صدای فریادم از همین چند خط نانوشته به گوش کسی نمی رسد
تنش بغض هایم را کسی نمی بیند
روزگار می گذرد
و مرا به امید نبودن امیدوار می کند

می خواهم نباشم و
غصه ات را نبینم…
می خواهم نباشم و
بغض هایت را مرور نکنم
می خواهم نباشم…
تا شاید قدری دردهایت کم تر شود

آرام جانم!
نمی دانی بودن چقدر سخت است
وقتی همه نبودنت را می خواهند
نمیدانی طاقت غصه هایت
چقدر دشوار است
نمی دانی دلم برای خلوت چشمانت چقدر تنگ شده
گاهی دلم برای بودن تنگ می شود
و امروز
برای نبودن!


- نوشته ای از ن.ک

پائیزی پر رنگ!

پائیزی پر رنگ!

این هفته ها و خصوصا همین هفته خیلی خیلی دلگیره! این شهری که ما توش گیر کردیم و دانشکده ی مذخرفمون هم مزید بر علت شده تا افسردگی همیشگی من باز بالا بزنه. توی این شرایط تلاش برای برقراری ارتباط با دیگرانی که راه دور هستن نه تنها بهم کمک نکرد بلکه بدترشم کرد. این هفته یکی برام زنده شد، یکی هم که به امیدش زنده بودم داره میمیره، مردنی که دیگه برگشتنش خیلی سخته. چطور کسی برای آدم میمیره؟ وقتی احساس میکنی تو دیگه بهش ارتباطی نداری، از راه دور میشه فهمید یجورایی زیادی هستی – شاید. شایدم فقط احساس و افکار من باشه اما فعلا که به نظر صحیح میاد. بغض! بغض های نشکسته توی گلوی من مونده – از دست کجا و کی نمیدونم دقیقا.


فردا روز خوبیه که درد این چند وقت رو شیرینش کنم – یه روزه ی مشتی بگیرم شاید افطار فردا دوای دردم شد؟ آه خدایا قلبم! چی بگم… “آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟”… کافیه خداجون! فقط یکم دیگه بهم فرصت بده – باید عوض بشم. از آویزون بودن خسته ام – میخوام تکیه کنم به تو که برای بودنت هیچ منتی سرم نمیزاری، تو از همه مهربون تری – بخشنده تری.

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار
مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

- فاضل نظری

هفته ی دیگه پرهام جان میخواد بره مسابقات رباتیک، اگه زمانشو اشتباه نکنم – امیدوارم اول بشه، براش آرزوی موفقیت میکنم. دلم برای دوستای قدیمی تنگ شده، هر چند هیچکدوم دیگه وقتی برای با هم بودن نداریم اما خیلی هاشون اونقدر توی خاطرات من عزیز و مهربون بودن که همیشه یادشون هستم. یه چیز دیگه – باید اعتراف کنم انسان بیش از حد تصور پیچیده ست، آدمایی که میبینم اونقدر برام ناشناخته به نظر میرسن که با تمام تلاشم نمیتونم پیشبینی کنم چی ازم میخوان یا توی فکرشون چیه. در این مورد احساس ناتوانی میکنم و ترجیح میدم از زیر بار فهمیدن دیگران فرار کنم! نمیدونم چرا – در لحظه ای که خیال میکنی دقیقا احساس طرفت رو میدونی یهو با رفتاری ازش روبرو میشی که بهت زده ات میکنه.


در کل باید مدتی از این دغدغه های دور بشم!
آدمیزاد ناتوانتر از این حرفاست، بهتره فعلا خودم رو ترمیم کنم.
فرصت برای این حرف زیاده… در حالی که من همین الان بهش نیاز دارم!
ولی… توکل بخدا. درست میشه. الحمدالله سلامتی هست، رنج و غم بزرگی هم نداریم.
یا حق.

سلام آقا جان

سلام آقا جان

سلام. معمولا برای مناسبتها چیزی نمینویسم اما امشب فرق داره. امشب یکی از شادترین شبهای هر سال من و خیلی های دیگه ست. شب تولد امام رضا (ع) از اون شباست که دلت میره یه جای ناشناخته اما خوب! میلاد بر همه تون مبارک. گفتم امشب این مطلب رو بنویسم که چند جمله از این راه دور با آقا حرف بزنم.

شما چراغ ایرانید آقا جان. ایرانی جماعت تا ابد به خودش میباله که وجود نازنین شما رو توی این غربت عجیب کنار خودش داره. اولین و آخرین جایی که وقتی میخواد از زمینی شدن دل بکنه میاد، حرم شما جدا از ساختمونها و صحنهاش، بی اعتنا به اینکه دست آدم به ضریح برسه یا نه، اینکه کی باشی و از کجا باشی، چطوری اومده باشی یا هر چیز دیگه – بهترین جایی هست که من توی این کشور میشناسم.

شما صاحب دل میلیونها مردم این مملکت هستید، امید هدایت و شفاعت ما که از هر جا رونده بشیم آخرش مطمئنیم شما دستمونو میگیرید. توی جمله ها نمیشه وصف کرد، خیلی دلم هوای زیارت کرده… هوای بودن توی حالی که هیچکس نمیتونه بگه چیه اما قطره های اشکم موقع نوشتن این متن حکایتها ازش داره.

اگه من دورم ولی آقا خیلی هوامو دارید، میدونم – دوری فقط فاصله ی قلب تیره ی منه و بس، قول دادم این فاصله رو بردارم. سلام من از این دوری و از اون نزدیکی به شما.

میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه؟
میشه قــــــلب منو مثل گــنبدت طلا کنی…


دانلود کنید: سرود امام رضا