امشب از اون شباست

امشب از اون شباست

سلام. هی گفتم بنویسم، ننویسم… حالا اصلا به ملت چه که مثلا تو چی؟! آخرش دیدم زشته خب اینجا همچین خفته در خواب و از این حرفا بمونه، حالا ناراحتی دارم مطلب مینویسم؟ به درک!


عرض شود که الان موقع امتحانه و دهن من بدجور سرویس شده، بماند که هنوز چی در پیشه. دیگه اینکه ما اینجا تابستونا کوچ میکنیم بین شهرا، الان باز کوچ کردیم، حالا هی میخوام عادت کنم نمیشه – اول مهر باز دوباره کوچ میکنیم. یه نکته ی خیلی مهم هست اونم اینکه “دیدی این پسره چینیه کلیه اش رو فروخت آیپد خرید؟!” واقعا مردم چقدر… بماند که خودم دارم برای خریدن همین چیزه که این خریده له له میزنم ولی حالا که نمیشه دیگه برم چشممو بفروشم؟ اونوقت دلت خنک میشه تو؟!


امشب میگن شب آرزوهاست. گفتم چی دعا کنم؟ خداییش میگم – اول سلامتی. وای که یه کوچولو ازش کم بشه چقدر بی طاقت میشم. بعدش اینکه از شر این همه هوس و لذت طلبی خلاص بشم… آخه میدونی آدم نصفش فرشته و نصفش… آره خب اون نصفه دیگه زورش بیشتره وگرنه الان خیلی خیلی وضعم بهتر بود. یعنی یجورایی جبر طبیعت سوار شده داره از من سواری میگیره، خب میخوام این اختیار که میگن آدمیزاد داره رو تجربه کنم بلاخره. الان میگی اختیار دارم؟ کو؟ شد به اختیار محبتم گل کنه؟ شد به اختیار نگاه کنم؟ شد به اختیار زندگی کنم اصلا؟ اگه به اختیار بود که نه میخوردم، نه میخوابیدم، نه لذت طلبی میکردم، نه دنبال هیچ آدمی میرفتم… صاف میرفتم پیش خودش و بس – چیکار داشتم به بقیه ی این ید و بیضای شماها؟!


دلم میخواد همینطور که میرن میگن “من دوست فلانی هستم” بعد کلی باهاش قیافه میگیره منم یه روزی بگم “من بنده ی خدا هستم”، جلوی خودش بتونم اینو بگم و اونوقت به هیچ چیز دیگه فکر نکنم، نه نیاز داشته ابشم کسی تائیدم کنه، نه محتاج محبت باشم، نه از کسی دلخور بشم، نه توی فکر داشتن چیزی باشم، نه… اونوقت میگفتم “ز وصال تو خمارم، سر مخلوق ندارم / چو تو را صید و شکارم، چه کنم تیر و کمان را”. دیگه چی میخواستم؟ کیو، چیو، کجا رو نشونه میگرفتم؟ من که همه چیز داشتم!


دور و برم پر شده از اینایی که مثل چند وقت پیش خودم حرف میزنن، همش از هر کجا و هر کسی توقع دارن، از دنیا فقط انتظار دارن طبق میلشون پیش بره و حاضر نیستن یخورده برای عوض شدن تلاش کنن. خب من که وضعم از شما بدتره، ولی بلاخره فهمیدم تا خود آدم تغییر نکنه هیچ چیزی عوض نمیشه. چه بهتر که از امشب شروع کنیم؟ از این رجب ۹۰ برای عوض شدن تلاش کنیم. من مشکلم دینی نبود، مشکلم شخصیت حساس و بی ثباتم بود (و هست!)، مشکل همه ی آدما اصلا اعتقادات غلط در مورد خودشون، دنیا و آدمای دیگه ست وگرنه هیچ چیز نمیتونست بد باشه و هیچ کجای زندگی عجیب نبود. بلا و درد و نداری و مصیبت رو میشد تحمل کرد، آدمای اطرافت رو اگه نمیتونستی تغییر بدی ولی میتونستی به قولی یارو گفتنی “Ignore” کنی، آرزوهای دور و درازت رو دیگه با کتابای موفقیت و فیلم راز گنده نمیکردی و با واقعیت زندگی روبرو میشدی، بعدش دیگه گذشتن از خیلی چیزا برای نزدیک شدن به خدا هم راحت تر میشد.

پریشان خاطر آن آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت

من و این همه خوشبختی؟ محاله!

من و این همه خوشبختی؟ محاله!

وای خدای عزیز! قبل از من میلیاردها انسان رو روی این زمین زندگی دادی، انسانهایی که هر کدوم برای خودشون کلی آرزو داشتن، کلی هدف! روزها و شبها نفس کشیدن، فکر کردن، کار کردن – شاید مهربون بودن، شاید بدجنس، شاید براشون توی زندگی هدفهایی مطرح بود که من هرگز نتونم درک کنم اما همه شون بعد از چند دهه زندگی اینجا رو ترک کردن. بدنی که روز اول از قطره ای آب پدید آواردی و در نهایت توازن، رشد و نمو دادی عاقبت طعمه ی خاک شد، تمام آرزوها، خواستن ها، عشق ها، هوس ها… همه و همه خاک شدن و انگار نه انگار که کسی آمده بود، امروز زیر پای من و دیگران مدفون و مبهوت آرمیدن… آخرش روحی که دمیده بودی رو پس گرفتی، از همشون لوحی موند و عهدی و قراری.


هی… راستش تازگیا به این نتیجه رسیدم که خیلی غر میزنم، بیخودی چیزمیزا رو گنده میکنم. یجورایی ناشکری رو به حد آخرش رسوندم. آدم همیشه چیزایی که نداره رو از حفظه، بگی فلانی چی نداری، مشکلت چیه برات هزار و اندی مطلب لیست میکنه اما به همون بگی چیزایی که توی زندگیت خیلی ارزش داره رو اسم ببر شاید چند مورد بیشتر از روی شادی و رضایت یادش نیاد.


الحمدالله. سلامتی بزرگترین نعمته، آره خب همه میگن اما کمتر آدمی میشینه خوب به این جمله فکر کنه، بدون سلامتی واقعا چه چیزی لذت بخشه؟ یه آدمی که هزاری مال و سرمایه داره یا بهترین جای دنیا زندگی میکنه اما بیماره، گیریم یه بیماری ساده، اون بنظرتون چقدر پول میده تا سلامتی رو بدست بیاره؟ من و شمائی که چارستون بدنمون سالمه تا حالا شده فکر کنیم توی این بیمارستانها چه خانواده هایی هر روز حاضرن کل زندگیشون رو بدن اما سلامتی خودشون یا عزیزشون رو برگردونن. در عوض اون آدم فقیر و ساده ای که شاید از دنیا، از مال و منالش هیچی نداره اما همیشه خدا رو شکر کرده و سالم مونده چقدر میتونه خوشبخت باشه.


پدر و مادر. نمیگم عالی و همه چیز تموم، اما مهربون و عاشق من. همینکه همیشه پشتت به مادر و پدرت گرمه، با تمام مشکلات ظاهری که هست دو نفر رو توی این دنیا داری که بدون چشمداشت و از سر دلسوزی تمام زندگیشون رو پات ریختن. خیلی ها از این نعمت محرومن اما من نه. برادرم، خواهر کوچولوم – نمیدونم اگه این دوتا نبودن چقدر خونمون سوت و کور و بی روح میشد، چقدر باید حسرت شیطنت ها و شیرینی هاشون رو میخوردم.


خونه و غذای مناسب. واقعا چند نفر توی این دنیا شبا رو بی کس و تنها زیر آسمون میگذرونن، چقدر آدم که من هیچ برتری بهشون ندارم شکم گرسنه زندگی میکنن، حتی شاید آب برای خوردن ندارن. تعدادشون اصلا قابل چشم پوشی نیست و من چقدر مورد لطف قرار گرفتم که هر چی بخوام در اختیارم قرار داره. کشور اسلامی! خدایا… نمیتونم تصور کنم اگه من توی یه کشور دیگه بودم الان تو رو به این شکل میشناختم یا نه؟ اگه اسلام نبود آیا زندگی من میتونست نتیجه ای داشته باشه؟ میتونستم تمام پوچی این چرخش متناوب رو قبول کنم و به زندگی ادامه بدم؟! اینجا ظهر صدای اذان میاد، توی روزنامه، تلوزیون، خیابونا و همه جا دارن بهم یادآوری میکنن که کی هستم، مبادا یادم بره! اما آیا همه این موقعیت و شانس رو در اختیار دارن؟ آره من خیلی بدی کردم، کلی گناه های رنگارنگ اما اگه تو نخوای کی میتونه دست آدمو بگیره و برگردونه؟ خدایا شکرت که میدونم هستی و نگاهم میکنی.


آخه مگه میشه تمام نعمتها رو اسم برد؟ درختان قلم و دریاها مرکب، اما من ناچیز کجا توان شکر دارم؟ هنوز گنده هاش تموم نشده… من فرصت تحصیل دارم، توی یه شهر دوست داشتنی زندگی میکنم و توی زندگیم کلی آدمای خوب وارد شدن. الان هوای اینجا خیلی عالیه. چند روز پیش توی شهر گشتی زدم، واقعا دلم نمیاد این شهر کوچیک و ساده رو با هیچ جای دیگه عوض کنم! جدی میگم. هر جایی برم آخرش بر میگردم همینجا، آخرش توی همین کویر از این دنیا خداحافظی میکنم، اگه خدا بخواد.


رسم من همیشه نوشتن از درد و رنج بوده و شاید هست اما امروز خواستم به خودم و همه ی اونایی که میشناسم یادآوری کنم که چقدر زندگیشون میتونه زیبا باشه، همه میتونن خوشبخت ترین آدم روی زمین باشن. بیا این به اصطلاح “مشکلات” رو با صبر و شکیبایی پشت سر بزاریم و به اونچه خدا بهمون داده راضی باشیم. تلاش برای فردا خوبه اما مهم اینه که بدونی همیشه باید شکرگزار اون بالایی بود، برای هر چی داده و هر آزمایشی که برات تدارک دیده. کاشکی بتونم بازم بشم همونی که تو میخوای! یا حق

گلنار – شهرام ملک زاده

یک ۲۴ ساعت بهاری

یک ۲۴ ساعت بهاری

صبح با صدای مادرم از خواب بیدار میشم این نعمت بزرگیه. گیج و کلافه به سقف نگاه میکنم و برای چند ثانیه تلاش میکنم تا متوجه بشم کجا هستم و امروز چندشنبه ست. باز چندتا اتفاق تکراری، یه دانشکده ی داغون و یه مشت فکر و خیال که هر روز توی سرم میگذره. سر کلاس تا سرحد مرگ خوابم میاد، اواخر کلاس دلم میخواد استاد رو زورکی بندازم بیرون تا بتونم از شر اون صندلی های مسخره و کلاسهای بوگندو راحت بشم – هنوز طبق عادت دوران درسخونی ردیف اول میشینم. تا چشم به هم میزنم ساعت از ۴ عصر گذشته و مثل همیشه خواب ناقص شب قبل باعث میشه یه گوشه ای توی خونه مثل جنازه ولو بشم، گور بابای دانشگاه و درس. شبها که میشه پای کامپیوترم که الان دیگه توی هال گذاشتنش میشینم و زیر نگاه اهالی منزل سعی میکنم ایمیلم رو چک کنم یا سری به فیس بوک و * بزنم، البته طوری که کسی بهم گیر نده. ساعت ۱۱ شب به زور از پای کامپیوتر بلند میشم و احساس میکنم داره حالم ازش بهم میخوره – از خودش و تمام دنیای مجازی پشتش. موبایلمو بر میدارم و کمی آهنگ گوش میکنم، اینجا دیگه همه خوابیدن. این چند ساعت رو با چرخیدن توی یه اتاق کوچولو، جایی که داداشم خوابیده میگذرونم و سعی میکنم برای هر آهنگ صحنه های مناسب رو توی ذهنم شبیه سازی کنم، البته بنا به سبکی که گوش میدم آخرش یا توی حیاط مسجد تموم میشه یا روی یه نیمکت چوبی در استامبول اونم موقع غروب. از پنجره ی مات اتاقک ضد زلزله نور چراغهای وسط بلوار توی اتاق میفته، پرچمهای رنگی آبی و زرد با باد تکون میخورن و اینجا سمفونی رنگ و نور داریم – صورتم رو به شیشه میچسبونم – صدای موزیک رو زیاد میکنم، حالا چشمام رو تا جایی که میشه باز میکنم – فقط نورهای رنگی هستن که از وسط شیشه ی خال خالی اتاق دیده میشن و سرمای بیرون روی صورتم لبخند مسخره ای میاره.


ساعت از ۲ شب گذشته – توی سرم خالیه، احساس ضعف میکنم. سرمو از روی فرش بر میدارم، یکمی گیج میخورم – چشام سیاهی میره اما خودمو میرسونم به تخت و چند ثانیه بعد دیگه چیزی نمیفهمم. گاهی ساعت ۴ و نیم با زنگ موبایلم بیدار میشم، تازگی ها کشف کردم این موقع از شب – قبل از اذان صبح واقعا تنها موقعیتیه که احساس آرامش میکنم، با حال زار بلند میشم، شاید هم خستگی امونم نده و شیطان در گوشهایم بول کند. شاید گناه های هر روزم آخرش وسط سیاهی این شبها گم و گور بشه؟ نمیدونم اما این یک شبانه روز من بود، خیلی خلاصه – طوری که خاطر شما کاربر گرامی مکدر نشه و البته از افکار و اندیشه هام قاکتور گرفتم چون دیگه میدونم اینجور چیزا رو نباید با کسی به اشتراک گذاشت.


واقعا نمیخوام روضه بخونم اما یه سری مسائل هرگز برام حل نمیشه. چرا به هر کسی که از ته دلم مهر میورزم و سعی میکنم بی آلایش و ساده خودم رو بهش عرضه کنم آخرش بهم بچشم یک احمق نگاه میکنه؟ من به خودم و رفتارم ایمان دارم اما واقعا چطوره که اگر با کسی درد دل کنی و از خودت بهش حرفی بزنی فردا روز همون رو میکنه وسیله ی مسخره کردنت؟ چرا ارزش آدمها به میزان نقش بازی کردنشونه، اگر من خودم باشم و واقعا بخوام به همه کمک کنم اونوقت ارزش من در نظرشون کم میشه؟!


این روزا همه چیز مدرن شده، کاش نمیشد – صد سال سیاه مدرن نمیشد اما… اما مجبور نبودی برای نشون دادن اینکه کسی رو فراموش نکردی به مسیج های هرشب و لایک زدن توی فیس بوک و تلفنهای مکرر متوسل بشی، میتونستی توی یک نامه روی کاغذ کاهی با خودکار آبی بیک چند سطر بنویسی “از حال ما اگر بپرسی ملالی نیست جز دوری شما” و بعد برای ماه ها خیالت راحت باشه. این روزا همه فکر میکنن بقیه بدجنس هستن، فکر میکنن همه با گردنهای باد کرده اونها رو فراموش کردن – توقع دارن هر روز بگی بیادشون هستی! حالی یار خود حدیث عشق از دیده ی پرخون داند… کسی باورش نمیشه من پولی برای خریدن کارت ‘شارژ’ ندارم، آخه این روزا قلب آدمایی که فکر میکنی حضورت و احساست رو هر لحظه باور دارن هم مثل ایرانسل باید الکترونیکی شارژ بشه.


من واقعا این وضعیتم رو دوست دارم، این بی تابی ها، ناخوشی ها – غاطی بودن ها (از نگاه دیگران!)… همه اش بهم حس پویایی و رشد میده، مطمئن میشم ساکن نیستم، اسیر نیستم – گیر نیفتادم. باورم از زندگی به اونجایی رسیده که بتونم نگاه ظاهربینم رو برای همیشه نه، اما برای دقیقه ای کنار بزارم و با چشم دلم ببینم زندگی که خدا بهم هدیه کرده با تمام ایرادهایی که من بهش میگرفتم هنوز بهترین زندگی دنیاست. اگر بقیه غم داشتن رو وسیله ی ضعف یا دستمایه ی تمسخر بدونن من به طرز فکرشون اهمیتی نمیدم. خوش به حالمون که یه خدایی هست – وقتی دلت بگیره میری پیشش گریه میکنی، اون هیچوقت به گریه هات نمیخنده، هر وقت دلت بخواد میتونی غلامش بشی، همون غلام رو گاهی به دوستی میگیره و هرگز هم برای عشقی که بهش داری ازت مدرک نمیخواد – صاف ته ته دلت رو میبینه. هیچوقت بهت نمیگه اینکارو کردی، اونکارو کردی – با اینکه خودت میدونی چقدر کم رضایتش رو در نظر گرفتی. من میخوام هر وقت شد تیکه هایی از آهنگهایی که دوست دارم اینجا بزارم، مگه چه عیبی داره؟ (توضیح اینکه من عاشق نشدم و زن هم نمیخوام. لطفا از اینجور حرفا نزنید).

وقتی به آرزوت نمیرسی

وقتی به آرزوت نمیرسی

راستش نمیدونم نوشتن این چیزا توی وبلاگ کار درستیه یا نه! آخه بعضی ها (آره خودت) اینو وسیله ی مسخره کردن من قرار دادن که هر چی میشه اینجا مینویسم، اما من به دو دلیل ادامه میدم، اول اینکه خب مطلب ننوشتم خیلی وقت، دوم اینکه دلم میخواد!


آدمها دو دسته هستند، بازنده ها و برنده ها – برنده ها… اه! این چرت و پرتا رو ولش کن دایی. فرض کن تو یه پسر اول دبیرستانی باشی که اسمت هم مسلم باشه، یه روز آگهی ثبت نام یه مسابقه ی کذایی رو میبینی و از روی * میری توش ثبت نام میکنی. برای شرکت توی اون مسابقه باید از صفر یه چیزی رو یاد بگیری، شب و روز خودت تنهایی میگردی و بدون هیچ راهنمایی یادش میگیری. چندین سال توی اون مسابقه شرکت میکنی و برای خودت یه آرزو درست میکنی: “اگه برم مسابقات جهانی خیلی خوب میشه!”… این آرزوت رو میگیری، هی میخوری زمین، هی سرزنشت میکنن – هی تو بیخیال نمیشی که “با تلاش به هر چیزی میشه رسید” یا مثلا “من دنیا را مطابق میلم تغییر میدهم” (هاها!) و از این چیزا. برای رسیدن به آرزوت تلاش میکنی، یعنی ته زورت رو میزنی – دوبار تا یک قدمی این آرزوت میری، از همه چیز براش میزنی امّا… بهش نمیرسی، پووووف!


حالا در نظر بگیر اون آدمه من باشم، الان ور دل ننه ام نشستم و به این فکر میکنم که چرا نرسیدم؟ با اون همه تلاش و توکل – با اون همه دلیلی که داشتم تا بگم “هیچکس بیشتر از من به این آرزو نیاز نداره” چرا من نباشم؟ خدا؟! از خدا تا حالا برای کمتر مساله ای اینطوری طلب کردم – همیشه گفتم از تو فقط خودت رو میخوام، نه آرزوهامو، نه نیازهامو – تو خودت که بر همه چیز مطلعی! اما اینبار خواستم ازت. خواستم که دل پدر و مادرم شاد بشه، که این ۴ سال تلاشم تباه نشه (شعر شد!).


اوه مای گاد (واقعا). حالا به معنی “تلاش = همه چیز” شک کردم – آدمها گاهی “نمیتونن”، چرا بیخودی به همه قول میدید؟! حالا هرچی، من هیچوقت از شکست خوردن نترسیدم، اصلا – اما این یکی قبولش برام سخت بود! میدونی چی میخوام بگم؟ اصلا برام ذره ای اهمیت نداره که این آرزو چی بود، الان بپرسی میگم آرزوی احمقانه ای بود! اما برای من مساله همون رسیدن به هدفی بود که براش تلاش کردم. از این به بعد من میدونم بعضی کارها نمیشه!


اما یه چیزی رو مطمئنم – اینکه خدا برای من خیلی چیزای خوبی در نظر گرفته، خوب – خوب یعنی چی؟! نه منظورم از “خوب” ثروت و مدرک و جایگاه نیست، منظورم دقیقا خود خوب بودنه و بس. گاهش فکر میکنم شاید برای این خوب بودنه که باید با خیلی ها فرق کنم یا به خیلی چیزها نزدیک نشم، حتی وقتی در حسرتشون هستم. اصلا نمیدونم چرا بعضی وقتا یادم میره که “من از این دنیا چی میخوام”! دقیقا ازش هیچی نمیخوام… دینگ! همه چی تموم شد، آرزوی شگرف و فوق العاده ی دیروز – امروز برام یک بازی دیگه از بازی های زندگی بنظر میاد، چیزی که حتی ارزش حرف زدن و فکر کردن رو نداره!


من از این دنیا چی میخوام؟ دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه واسه ی گفتن خوبی


من از این دنیا چی میخوام؟ یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اتاقک بشه خونه ی خیالی!


من از این دنیا چی میخوام؟ یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی


آدمای دست و دلباز از توی قلک طاقچه
بردارن بذر محبت واسه بارداری باغچه


من از این دنیا چی میخوام؟ دو تا بال برای پرواز
برم تا روز تولد، برسم به فصل آغاز


برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن
که یه شب یا یک دل سیر چشاشون رو هم بزارن


بگم: غصه ها سر اومد، گریه بس که بهتر اومد
من از این دنیا چی میخوام؟…


بعدش دیگه حالا بگم چیکارا کردم. یک ترم دانشگاه رو گند زدم، یعنی * بهش و الان میخوام تمام عید رو درس بخونم، البته فقط میخوام – نمیدونم آخرش اصلا کتابی دستم بگیرم یا نه! دیگه اینکه دو تا سفر خوب رفتم به برکت همین مسابقه ای که کلی ازش حرف زدم، یکی مشهد بود، یک هفته – خیلی خوش گذشت، چندتا دوست قدیمی رو دیدم، یک دوست اینترنتی رو از نزدیک ملاقات کردم – دیگه… کلی زیارت کردم و خلاصه حالی کردیم. یکی دیگه اش هم کرج بود که همین هفته قبل رفتم، برای آزمون آخر همین مسابقات، اونم بد نبود. یه جایی رفتم که هر گوشه اش خاطره داره، یعنی از اون جاهایی که تریپ خونه ی پدری دارن، طرف هر جا رو نیگا میکنه میگه “یادش بخیر، یه زمانی اینجا…”. جالبه هر جا میریم شب بعدش برف میاد! مشهد، کرج… من حسرت برف به دلم بود که الحمدالله اینجا به قدر کافی برف و بارون دیدیم. انقد دلم تنگ میشه برای بچه های المپیاد… هی روزگار! این ملت المپیادی به نظرم باحال ترین آدمهای روی زمین هستند (غیر از خودم!).


دیگه از همونجاها یه ۴۰۰ گیگ فیلم گرفتم (از جواد مخصوصا!) وقتی برگشتم یه هارد ۵۰۰ گیگ خریدم و الان تا یکسال فیلمم تامین شده. تصمیم گرفتم بچه درسخون بشم (مثل جوانی مون!) دیگه… آها، یدونه از این گیرنده های دیجیتال گرفتم برای تلوزیون – الان همه ی خانواده دسته جمعی ذوق مرگیم، نیست ماهواره نداشتیم، اینجا همه چیز آینه ای شده. بابا اینا میخوان برن سفر اما من طبق روال هر ساله با خودخواهی تمام نمیخوام همراشون برم، بیچاره ها چقدر ناراحت میشن اما باور کنید مسافرت رفتن در این وضعیت برام اصلا اصلا اصلا قابل تحمل نیست، ببخشید…


از امروز اینترنت ندارم، حتی کامپیوتر هم ندارم! چند روزی خونه ی شهر دیگه تنها هستم و سعی میکنم پسر خوبی باشم (!) اما قول نمیدم. یکی نمیاد پیش ما اینجا؟! دیگه همینا بسه… یا حق.

باران می بارد امشب

باران می بارد امشب

امروز اولین بارون امسال رو تجربه کردیم… هوم؟ اونجا قبلا زیاد برف و بارون اومده؟ به هر حال این برای ما تازه بود! هر چند ۲ بار دیگه هم نم نم بارون باریده بود اما اسمش رو اصلا نمیشد بارون گذاشت. الحمدالله… نمیدونم با این همه زشتی و گناه اگه خدا رحمان و رحیم نبود چطور میشد بر سر مردم نعمت نازل کرد؟! کاش میشد با این بارون هر چی بدی دارم شسته میشد و میرفت…

این مدت که ننوشتم کسی نگفت کجایی! سه هفته ای میشه که هیچکس بهم زنگ نزده و من در سکوت و خلوت خاصی دارم زندگی میکنم – تنهایی لذت بخش و غنی خودم. اما دلیلم برای ننوشتن ربطی به کسی نداره. همیشه عادتم بود هر چی توی ذهنم هست بریزم بیرون، هر چی که بود و فکر میکردم با ارزشه. بعضی ها میگفتن حرفات چرت و پرته! بعضی دیگه تحسین میکردن اما من کاری به نظر بقیه نداشتم، برای خودم مینوشتم – برای اینکه قلم به دستم باشه و ورقی سیاه بشه.

این روزا میگن انقلاب، انقلاب اسلامی ایران، انقلاب مردم تونس، مصر… منم یه انقلاب داشتم. آشوب های گوشه و کنار قلمرو جسم و روحم آخرش تبدیل شد به جنبش و جنگی بزرگ. خوب، بد، زشت – گذشته امروز فردا – زمان، مکان، انسان! آه! این مدت جنگیدند و جنگیدند، شهوت، تقوا، میعاد… شعله ور شدن این آتش بدست کس دیگه ای بود… کسی چه میدونه بر من چه گذشت؟ چه کسی باید بدونه که چی شد؟ هیچکس! من و این من اول و دوم و سوم و هیچم رازهایی داریم برای خودمون که گفتنی نیست، توی خلوت اگه اشکی بریزه یا قلبی بلرزه به خودم و خودش مربوطه.

داشتم سخنرانی مرحوم علامه جعفری رو گوش میکردم، همون کسی که توی این دنیا و آخرت بهش مدیونم. میگفت خیلی ها افکاری دارن، عقایدی دارن – کشف و شهودی دارن… به چه حقی اما اینها رو نشر میدن؟ چطور عقیده ی به فرض پوچگرای خودشون رو در این اجتماع انسانی تبلیغ میکنن؟ فلانی شد اندیشمند و اون یکی فیلسوف و دیگری نظریه پرداز، احسنت! اما آقا برای خودت نگه دار، تا وقتی اندیشه ات خام است برای خودت نگه دار. ساده گفتم، اینطور نمیگه ایشون البته. پیش زمینه اش ساعتها بحث دیگه بوده. یه رشته ای از این حرف رو بگیر و بزار به عنوان علت سکوت من. اگر فوران عشق یا معنویت یا از اونطرف دنیاگرایی یا افسردگی و… در من بود یه دفترچه بر میدارم توش مینویسم، نه اینکه خودم و قطعه قطعه کنم در معرض دید شما!

«عـــهــد» ; عظیم ترین و ناشناخته ترین مفهوم زندگی من که امروز شده نقطه ی پرگار دایره های دنیای کوچیک و دوراُفتاده ام. “اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا” و این تکان دهنده ترین کلام قرآن برای منیت من بود… نه! هنوز تا پا روی صخره ای میزارم که بالا برم دستام میلرزه و پرت میشم پایین… باز یه دست مهربون بلندم میکنه و راهیم میکنه به مسیری که میدونم دیر یا زود باید برای نجات شروعش کنم – هنوزم همون مولای مهربون و همین بنده ی پشیمان و داستانی که هی تکرار میشه… در مورد عهد شاید روزی نوشتم.

خوب شد بارون بارید! وقتی بارون میباره انگار همه ی آدما خوبن. “باران میبارد امشب” و احساس میکنم برگشتم به سالها قبل… یاد گریه ی بچه گانه ی اون روزها میفتم و آرزو میکنم کاش میشد همون ساده ی کم حرفِ فقیر باشم… این آهنگ بی اختیار اشکمو در میاره، شاید برای من فقط معنی بده – اما عاشقشم. این روزا اتفاقات بزرگ کوچیک شدن و فکرای گمشده پیدا شدن… شاید بگی فقط یه بلوغ ۲۰ ساله ی ناتمام سراغم اومده – تو فرض کن همینه. امشب فقط این بارون بود که باعث شد بنویسم، نه هیچ چیز دیگه، پس تقدیم به باران، چونکه بر سر من هم بارید و البته پاکـ و زلال و قشنگ بارید.

باران – اُمید:

http://www.4shared.com/audio/eFZ1yUiL/Omid_-_Baran.html