بایگانی برای دسته ‘ روزنوشت ’

سخنی کز دل نرود به زبان

یکی دو هفته میشه شبا تا سحر بیدار میمونم. دیشب ساعت ۳ با خودم فکر میکردم چه چیز جذابی برام باقی مونده؟ سعی کردم خوب فکر کنم تا به یه هدف، آدم یا هر چیزی برسم که واقعا خاص باشه. ولی نتیجه اش از قبل معلومه. اون زمانی که بچه دبستانی بودم هم اگر ازم [ ادامه ی نوشته ]

ویترین و رمضان

سلام. ماه مبارک باز رسید – بازم خدا اومد سراغ بنده های ناسپاس و سر به هواش، اومد دعوتشون کرد به سمت خودش… بازم مثل طفل صغیری از ویترین رنگارنگ زندگی، از وسط همه ی خواسته ها و داشته ها دستمون رو کشیدن و ما زار و گریان و بی تاب به همون اسباب بازی [ ادامه ی نوشته ]

امشب از اون شباست

سلام. هی گفتم بنویسم، ننویسم… حالا اصلا به ملت چه که مثلا تو چی؟! آخرش دیدم زشته خب اینجا همچین خفته در خواب و از این حرفا بمونه، حالا ناراحتی دارم مطلب مینویسم؟ به درک! عرض شود که الان موقع امتحانه و دهن من بدجور سرویس شده، بماند که هنوز چی در پیشه. دیگه اینکه [ ادامه ی نوشته ]

یک ۲۴ ساعت بهاری

صبح با صدای مادرم از خواب بیدار میشم این نعمت بزرگیه. گیج و کلافه به سقف نگاه میکنم و برای چند ثانیه تلاش میکنم تا متوجه بشم کجا هستم و امروز چندشنبه ست. باز چندتا اتفاق تکراری، یه دانشکده ی داغون و یه مشت فکر و خیال که هر روز توی سرم میگذره. سر کلاس [ ادامه ی نوشته ]

هر چی که تو فکر میکنی

روزی که نام اینجا رو “MyView” انتخاب کردم به اندازه ی امروز به مفهومی که میتونه پشت این عبارت باشه واقف نبودم. من امروز برای خودم آرزوهایی دارم، عقاید و تفکراتی دارم – دیدگاه هایی دارم که فقط و فقط مخصوص خود من هستن. هیچکس دیگه ای نمیتونه به زندگی طوری نگاه کنه که من، [ ادامه ی نوشته ]