سخنی کز دل نرود به زبان

سخنی کز دل نرود به زبان

یکی دو هفته میشه شبا تا سحر بیدار میمونم. دیشب ساعت ۳ با خودم فکر میکردم چه چیز جذابی برام باقی مونده؟ سعی کردم خوب فکر کنم تا به یه هدف، آدم یا هر چیزی برسم که واقعا خاص باشه. ولی نتیجه اش از قبل معلومه. اون زمانی که بچه دبستانی بودم هم اگر ازم میپرسیدی “میخوای چیکاره بشی؟” جوابی نداشتم که بدم – حالا دیگه جای خود. دنیا و بودن توی دنیا کلا مساله ایه که نمیشه باهاش کنار اومد. دنیای شما رو نمیدونم اما مال ما هیچ کجاش قابل دل بستن نبوده و نیست. زندگی که خوشی هاش روی مصیبت بنا شده و گریه ها برای خنده ها کمین کردن… خوشی چی؟

من که همه چیز دارم – پدر و مادر و خونه و غذا و سلامتی… از این دردهایی که سرم خراب میشه طاقتم تموم شده اونوقت توئی که پسرت توی یه اتاق شیشه ای با کله ی تراشیده منتظر شیمی درمانی از همه ی کودکی هاش دور شده و هر روز و شبت شده آرزوی دیدن خنده های معصومش چی باید بگی؟ تو که فقر عرق شرمت شد با اینکه از خیلی ها شریف تری، تو که من و امثال من فقط بلدن با اسمت ژست انسان دوستی بگیرن؛ توئی که یه روز بی گناه توی خون غلطیدی، تو که باید صدبار آب بشم تا توی چشمات نگاه کنم… لعنت به هر چی خوشیه وقتی حتی فقط “تو” دردی داری.

بزار ما همه اینجا زیر باد کولر از دنیا شکایت کنیم و به حالت دل بسوزونیم اما تو که میدونی دنیا همیشه همین بوده و هست. بزار همین آدمهای متمدن زبان استهزاء و کفر باز کنن و خون هم رو بخاطر گندم بریزن ولی تو چشمت باز به اون بالا خیره بمونه. شاید تنها امید زندگی همین تو باشی که یادم بیاری بودن من حتما دلیلی داره. آره حداقل بخاطر تو باید تلاش کرد چون همین نزدیک ترین های خودم هم یکی مثل توئه و من تازه فهمیدم.

راستی یه زمانی از تنهایی گله کردم یادته خدا؟ بهونه گرفتم برای اینکه این چند سال زندگی کوچیکم رو تقسیم کنم با یه نفر دیگه. ولی حالا ازت فقط همین تنهایی رو میخوام. تو کمک کن این قلب سیاه و زشت با تنهایی ها پاک بشه – من دیگه هوس دوستی رو هم خاک میکنم کنار هر چی هوس آلوده و پست، بعد دلم رو خوش میکنم به غروب سرخ و بارون تابستانی که برام هدیه فرستادی. الحمدا… خدایا خیلی غم دارم کمکم کن.

دیدگاه ها مسدود است.