امشب از اون شباست
سلام. هی گفتم بنویسم، ننویسم… حالا اصلا به ملت چه که مثلا تو چی؟! آخرش دیدم زشته خب اینجا همچین خفته در خواب و از این حرفا بمونه، حالا ناراحتی دارم مطلب مینویسم؟ به درک!
عرض شود که الان موقع امتحانه و دهن من بدجور سرویس شده، بماند که هنوز چی در پیشه. دیگه اینکه ما اینجا تابستونا کوچ میکنیم بین شهرا، الان باز کوچ کردیم، حالا هی میخوام عادت کنم نمیشه – اول مهر باز دوباره کوچ میکنیم. یه نکته ی خیلی مهم هست اونم اینکه “دیدی این پسره چینیه کلیه اش رو فروخت آیپد خرید؟!” واقعا مردم چقدر… بماند که خودم دارم برای خریدن همین چیزه که این خریده له له میزنم ولی حالا که نمیشه دیگه برم چشممو بفروشم؟ اونوقت دلت خنک میشه تو؟!
امشب میگن شب آرزوهاست. گفتم چی دعا کنم؟ خداییش میگم – اول سلامتی. وای که یه کوچولو ازش کم بشه چقدر بی طاقت میشم. بعدش اینکه از شر این همه هوس و لذت طلبی خلاص بشم… آخه میدونی آدم نصفش فرشته و نصفش… آره خب اون نصفه دیگه زورش بیشتره وگرنه الان خیلی خیلی وضعم بهتر بود. یعنی یجورایی جبر طبیعت سوار شده داره از من سواری میگیره، خب میخوام این اختیار که میگن آدمیزاد داره رو تجربه کنم بلاخره. الان میگی اختیار دارم؟ کو؟ شد به اختیار محبتم گل کنه؟ شد به اختیار نگاه کنم؟ شد به اختیار زندگی کنم اصلا؟ اگه به اختیار بود که نه میخوردم، نه میخوابیدم، نه لذت طلبی میکردم، نه دنبال هیچ آدمی میرفتم… صاف میرفتم پیش خودش و بس – چیکار داشتم به بقیه ی این ید و بیضای شماها؟!
دلم میخواد همینطور که میرن میگن “من دوست فلانی هستم” بعد کلی باهاش قیافه میگیره منم یه روزی بگم “من بنده ی خدا هستم”، جلوی خودش بتونم اینو بگم و اونوقت به هیچ چیز دیگه فکر نکنم، نه نیاز داشته ابشم کسی تائیدم کنه، نه محتاج محبت باشم، نه از کسی دلخور بشم، نه توی فکر داشتن چیزی باشم، نه… اونوقت میگفتم “ز وصال تو خمارم، سر مخلوق ندارم / چو تو را صید و شکارم، چه کنم تیر و کمان را”. دیگه چی میخواستم؟ کیو، چیو، کجا رو نشونه میگرفتم؟ من که همه چیز داشتم!
دور و برم پر شده از اینایی که مثل چند وقت پیش خودم حرف میزنن، همش از هر کجا و هر کسی توقع دارن، از دنیا فقط انتظار دارن طبق میلشون پیش بره و حاضر نیستن یخورده برای عوض شدن تلاش کنن. خب من که وضعم از شما بدتره، ولی بلاخره فهمیدم تا خود آدم تغییر نکنه هیچ چیزی عوض نمیشه. چه بهتر که از امشب شروع کنیم؟ از این رجب ۹۰ برای عوض شدن تلاش کنیم. من مشکلم دینی نبود، مشکلم شخصیت حساس و بی ثباتم بود (و هست!)، مشکل همه ی آدما اصلا اعتقادات غلط در مورد خودشون، دنیا و آدمای دیگه ست وگرنه هیچ چیز نمیتونست بد باشه و هیچ کجای زندگی عجیب نبود. بلا و درد و نداری و مصیبت رو میشد تحمل کرد، آدمای اطرافت رو اگه نمیتونستی تغییر بدی ولی میتونستی به قولی یارو گفتنی “Ignore” کنی، آرزوهای دور و درازت رو دیگه با کتابای موفقیت و فیلم راز گنده نمیکردی و با واقعیت زندگی روبرو میشدی، بعدش دیگه گذشتن از خیلی چیزا برای نزدیک شدن به خدا هم راحت تر میشد.
پریشان خاطر آن آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت